|
سلامی دوباره....این وبلاگ برای جدایی من و یه نفر دیگه بود اما حالا....خوب خدا کمک کرد بهم تا این دردم برطرف بشه خدا ممنونم ازت...این ماجرا تمام شد ولی این وبلاگ هنوز می ماند تا من هرازگاهی نگاهی بهش بندازم و سختی و دردم رو ببینم و همیشه مواظب رابطم باشم....فعلا دعا می کنم هیچ کس دردی نداشته باشه.! is this the end? maybe....maybe امیدوارم تا اخر عمرم نخوام دیگه تو این وبلاگ چیزی بنویسم!فعلا امیدوارم تا اخر این وبلاگ اپ نشه!خدانگهدار همتون
به نام خدا بخشش سعی می کنم ناراحتیم را به دیگران انتقال ندهم...سعی می کنم خود را ناراحت جلوه ندهم.. پس از مرگ خواهرم به دسته خودم کسانی که انها را خانواده می نامیدم سه دسته شدند... دسته ای که از من دور شدند و از من متنفر شدند.. دسته ای که سعی می کردند به من کمک کنند... دسته ای که در شک به سر می برد.. من او را کشته بودم و نمی دانستم او مرا بخشیده بود !؟ سخت است سخت است با یک خاطره زندگی کردن و اشتباهت در مقابل دیدگانت باشد... گریه می کردم و لنگان لنگان به سوی رود می رفتم...اشک هایم بر زمین می چکید...به رود رسیدم ... خود را به درون ان پرتاب کردم و فریاد کشیدم... تو مرا بخشیده ای؟ من دوستت دارم بی تو زندگیم معنا ندارد چرا رفتی؟تنهایی را دوست داشتی و حال به ان رسیدی اما من چه؟چرا مرا تنها گذاشتی..؟ بعد از اولین دیدار و پیروزی ما زندگی برای من سخت شده بود...بسیار سخت....مبارزات و شکست ها...کشته شدن یارانم.. روزی دوباره او امد و مارا از این فلاکت نجات داد...وضعیت خیلی بهتر شده بود...او قبول کرده بود با ما بماند و سپاهمان یکسان شوند... اما من....وضعیت روحی من بسیار بد بود...خودکشی...خسته از زندگی ...نابودی من....خسته بودم خیلی خسته... اما او همچون صخره ای سخت با من ماند و به من کمک می کرد و امید می داد... اگر او نبود.... همچنان پیش می رفتیم و من بهتر می شدم...تا اینکه مرا برادر خواند...وضعیت عوض شد...امیدوار به زندگی ادامه می دادم...پس از این همه سال تنهایی ،یک همراه پیدا کرده ام...خدا او را فرستاده بود..خدایا متشکرم... نبرد ها می گذشتند و ما روز به روز قدرتمند تر می شدیم.. در کنار رود زانو زدم و بر زمین افتادم...خدایا متشکرم برای ان یک سال که گذشت و خواهرم از تو عذر می خواهم که سبب مرگ تو شدم...بسیار ناراحتم ولی به تو قول داده ام هیچ وقت ناراحت نباشم...سعی می کنم قولم را حفظ کنم... خواهرررررم مرا ببخششششششششش.....انقدر فریاد کشیدم که در همان محل بیهوش شدم و بر زمین افتادم...خواهرم در خواب دوباره مرا دراغوش کشید و در جواب عذر خواهی من فقط لبخندی می زد...یعنی چنان از من متنفر شده بود که حتی جواب مرا هم نمی داد یا شاید هم اصلا... از خود شرمنده ام تا وقتی زنده هستم...
به نام خدا یاداوری پنجمین روز از مرگ خواهر می گذرد و من هنوز هر شب در اب قدم می نهم و به نقطه ی دور شدن بدنه خواهرم می نگرم...گریه می کنم...به اب نگاه می کنم...از وقتی بدنه پاک خواهرم را در اب رها کرده ام روز به روز زلال تر شده است...طوری که انعکاس تصویرم را بر سنگ ریزه های کف رود می بینم... 1 سال با هم بودن تمام شد...بهترین ساله عمرم...دوباره تنها شدم...پاهایم سست شد و در اب افتادم... به اسمان نگریستم...از لابه لای شاخ و برگ درختان ،چند ستاره ی پر نور دیدم...به من چشمک می زدند...ایا مرا مسخره می کردند؟ که خود خواهرم را کشته ام و اکنون اینچنین سوگواری می کنم!فکرش هم غیر قابل تحمل است... دقیقا یک سال پیش،یک سال پیش امده بود سعی می کنم خاطراتش را به یاد اورم... ابی که اطرافم جریان دارد در فکرم داغ می شوند و بخار می گردند و من در کویری همراه سپاه کوچکم ایستاده ام...در زیر افتاب سوزان.... ابتدای جنگ بود و هیچ کس به درخواست کمک من جواب مثبت نداده بود...تنها همراه با سپاه کوچکم در مقابل ضالمان ایستاده بودم.. ثور دمیده شد و سپاه کوچک من با تمام توان حمله ور شدند...شانس پیروزی وجود نداشت ولی می جنگیدیم... بدنم پر از زخم و لباس زرمم پاره پاره بود...بسیاری کشته شدند...اخر جنگ و اخر زندگی ما فرا رسیده بود... ناگهان سپاهی از مردان قوی هیکل و تنومد وارد میدان شدند و به کمک ما شتافتند ...رییس سپاه با لباسی اهنین و مویی نقره ای رنگ و بلند و با شمشیری زیبا به دست به سپاه فرمان می داد...بر چهره اش نقابی خشن وجود داشت..
همان لحظه فکر می کردم او یک مرد است ولی هیچ از یک مرد کم نداشت...شجاعت ..قدرت..دلاوری..وفاداری. سپاه دشمنان ظالم را شکستند و پیروزی از ان ما شد...از اسب زیبایش پایین پرید و دسته مرا گرفت و بلند کرد نقابش را برداشت و چهره ی مهربان و قدرتمند او را دیدم...بر پیشانیم بوسه ای زد و از کمکی که در حق مردم این سرزمین کردم تشکر کرد... بلاخره ملکه ی قسمتی از این سرزمین به درخواست کمکم جواب داده بود...از او دلیل کمکش را پرسیدم..در حالی که می رفت گفت"شعارت،شعاری زیبا بود و پاک و مهربان." ادامه داد"همیشه کمکت خواهم کرد همراه با سپاهم... در حالی که از پشت به او می نگریستم شعارم را تکرار کردم"گریاندن مظلومان قدرت نیست،خالصانه گریستن قدرت است.." سپاه زن و خود او از میان ما رفتند و ما اولین مبارزه را پیروز شدیم... در همین افکار بودم که به خواب رفتم در میان رود و در خواب خواهرم را در اغوش کشیدم ...از زیر پلک بسته ام قطره ای اشک بر گونه هایم سرازیر شد و بر روز چکید...امشب را با خاطره ی خوب او گذرانده بودم و در ارامگاه او ارمیده بودم...
به نام خدا این وبلاگ رو زدم تا بنویسم...تا واقعیت رو مساوی تخیلم قرار بدم...تا لااقل از این دردم کمتر بشه... اشتباه ............. جنگی عظیم...بسیار بزرگ...مبارزان هر دو طرف اماده ی جنگند...در ان سوی ما سپاهی عظیم وجود دارد...اما سپاهیان ما قدرتمند و با امیدند... من و خواهرم سپاهیان را در دست داشتیم و به انها دستور می دادیم... جنگ اغاز شد...جنگی بزرگ و سخت...تیر ها روانه می شدند...من و خواهرم بسیار سخت می جنگیدیم و زخمی شدیم...کم کم دز بحبوبه ی جنگ من و خواهرم از هم جدا و دور شدیم...سپاه ما در حال غلبه بر دشمن بود...رییسان سپاه مقابل کشته شده بودند و فقط پادشاه سپاه مانده بود...هیچ کس در مقابلش دوام نمی اورد... به سویش رفتم و محافظانش را نابود کردم...تفنگم را بالا گرفتم و شلیک کردم...در همین لحظه خواهرم بین ما قرار گرفت...از افراد سپاه پادشاه را کشتند...اما... اما تیر شلیک شده توسط من بر قلب خواهرم نشست...سینه اش را سوراخ کرد...دویدم و او را در اغوش گرفتم...از اون عذر خواهی کردم ...تمام مدت در حال گریه بودم...او فقط به من می خندید و می گفت ما دیگر با هم نیستیم... اجل فرصتش نداد و جانش را گرفت....می خواستم فریاد بکشم...باز هم گریه کنم ولی شوکه شده بودم...دیگر با هم نبودیم... تمام شده بود...اشتباه من .... نبرد را پیروز شدیم ولی در عوض... با بدنه خواهره بی جانم به سوی پاک ترین رود روانه شدم...مکانی ارامش بخش و ساکت...و من همچنان ارام و بی صدا اشک می ریختم...بدنه خواهر را بغل کردم و به میان رود رفتم...درختان ان محیط تاریک و ساکت را احاطه کرده بودند... قطرات اشکم بر گونه هایش ریخت ولی او رفته بود برگشتی وجود نداشت...بدنش را در اب پاک رها کردم..فریاد کشیدم...در میان اب بودم و به بدنه بی جانش می نگریستم که ارام ارام از من دور می شد...1 روز در همان اب نشستم و به نقطه ای که بدنش به ان سو رفته بود می نگریستم...بدنم از عطر او خوش بو و در دستم شمشیری که به من هدیه داده بود وجود داشت...حال فقط این ها را از او داشتم و او رفته بود... اب رود از اشکهایم بالا تر امده بود...از اب بیرون امدم و به سوی خانه رفتم...اما ..اما هر شب به داخل ان رود می رفتم و برای خواهرم سوگ واری می کردم...می گریستم که او را برای اشتباه خود از دست داده ام... او رفته بود اری رفته بود و من باز هم تنها شده بودم... ای کاشششششششششش....ای کاش می ماند و من را تنها نمی گذاشت.. ادامه دارد/... |
||||||